روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست ! پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد... چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند، زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!! آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند، اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نكشد. در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي مي كرد كه سالها بچه دار نمي شد. او نذر كرد كه اگر بچه دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد! روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، با چه نظره اي روبرو شد؟ چندی پیش یكی از سایتهای ژاپنی تصاویر جالبی از ساخت یك تخم مرغ تقلبی چینی منتشر كرد. با شنیدن شغل هر کس میگوییم..... کارمند بانک: می تونی یه وام واسه ما جور کنی؟ مهندس کامپیوتر: من کامپیوترم ویروسی شده میتونی ویندوزم رو عوض کنی؟ پزشک عمومی: میتونی برای چهارشنبه که بچهام نرفته مدرسه یه گواهی بنویسی؟ دندونپزشک: بیا این دندون عقل من رو نگاه کن ببین سیاه شده باید بکشمش یا پرش کنم؟ تعمیرکار ماشین: این ماشین من نمیدونم چرا هی صدای اضافی میده، میتونی بیای یه نیگا بهش بندازی؟! بازیگر: واسه کسایی که میخوان بازیگر بشن چه نصیحتی دارید؟ مدیر یه جایی: میشه واسه این بهرام ما یه کار جور کنی؟ موبایل فروش: آقا این گوشی ۳۳۱۰ مارو میشه با یهN95 عوض کنی؟! معلم: این حسن ما یه خورده تو ریاضیاش بازیگوشی میکنه میشه این پنجشنبهی قبل از امتحان ریاضیاش شام تشریف بیارین خونه ما سر راه این اتحادارو هم یه بار براش بگین؟! نماینده مجلس: این شهرام ما خیلی پسر گلیه میخواد زن بگیره میشه کمک کنید معافی این بچهرو بگیریم؟! کارمند سازمان سنجش: سؤالای کنکور سال بعد رو نداری؟ نویسنده: یه روز بیا سر فرصت قصه زندگیمو برات تعریف کنم کتابش کنی! معمار: این خونه مون باید کفش سرامیک شه و آشپزخونهاش اُپن، فکر میکنی چند روزه تموم میکنی؟ طلا فروش: الان اوضاع سکه چجوریاس؟ اقتصاددان: بالاخره این بنزین رو میخوان چیکار کنن؟ یه سوال دیگه: میدونی اصلاً درآمد نفتی ایران چقده؟ وکیل: من اگه بخوام حضانت بچهام رو بگیرم چیکار باید بکنم؟ روانشناس: من الان یه چند وقتیه بچهام شبا جاشو خیس میکنه، روزا هم بینبشفعاله، شوهرم هم شیش ماهه خونه نیومده، این اواخر همه موهاشو کنده بود، خودمم فکر کنم افسردگی گرفتم، میخوام طلاق بگیرم، بعدشم خودکشی،سم هم تهیه کردم!!!!حالا چیکار میتونی برام بکنی؟ تایپیست: یه پایان نامه دارم ۹۵۸ صفحه اصلاً وقت ندارم تایپش کنم، نظر تو چیه؟ واقعاً چرا اینجوریه که همیشه با دیدن بقیه یاد درد و مشکلای خودمون میافتیم؟ در ايران اگر كسي كادو ندهد خسيس است ؛ دراتوبوسهاي ايران اگر كسي كتاب بخواند ؛ بچه مثبت است ... در اروپا اگر صاحبخانه از مهمان بدش بيايد ؛ صاحبخانه به راحتي مهمان را از خانه بيرون مي كند در ايران اگر پسري به دختري فكر كند ؛ عيب است ... مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند... نکته اخلاقی: کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. ف ی ل ت ر شکن ادامه مطلب پیوست ها : بشکن بشکن ... فیلتر شکن جدید... آنتی فیلتر ... آنتی ... ف*ل*ت*ر*شکن سلام به عزیزای داداشی مخصوصا آبجی جونم امیدوارم خوب و خوش باشین درس و مدرسم شروع شده شرمنده کم میام ولی تو این مدت آبجی جووووووووونم زحمت وبلاگ رو میکشه. می خواستم چندتا خاطره از معلما و مدرسه بگم ولی باید برم درس بخونم به آبجی قول دادم. فقط این رو بدونین که معلمامون پدیده های قرن هستن. هرچی بی سواده و نفهمه شده معلم ما ولی هم کلاسی هام گوله نمکن. حتی تو یه قسمتی از جومونگ ۶ که جومونگ دنبال معدن نمک میگرده میاد کلاس مارو کشف میکنه... دیگه کم کم برم تا آبجی نیومده... آخر سر دوتا آرزو دارم یکیش که خیلی مهمه خوشبختی آبجی گلمه که خیلی واسم عزیزه دومیش قبول شدن تو کنکور و رفتن به دانشگاه شما هم واسمون دعا کنین... همتون دوست دارم ولی آبجی رو بیشتر بیشتر... .................................................................................................................................... می خوام از فیلمی براتون بگم که خیلی نازه و آخر باحالییییییییییه اگر گیر آوردینش از دستش ندین خیلی خیلی باحاله: سام سون My Lovely Sam-Soon قصه ی دختریست به نام «سام سون» که 30 سال سن داره ، چاق هست و زود از کوره در میره . وی در تمام 30 سالی که از زندگیش گذشته به خاطر اسمش که «سام سون» هست مورد تمسخر دیگران بوده (اسامی که با دو حرف S پشت سر هم بیان در زبان کره ای به خوبی تلفظ نمیشن) اون در ابتدای سریال اولین دوست پسر زندگیش رو در حالیکه با دختر دیگه ایست می بینه و در همون شب با اولین مرد و اولین عشق زندگیش به هم میزنه . در همون شب در گوشه ای دیگر از لابی هتل «جین هون» با دختری که مادرش برای همسری اون برگزیده سر و کله میزنه و دو شخصیت اصلی سریال در توالت مردانه برای اولین بار ملاقات می کنن . چند ماه بعد «سام سون» با توجه به مهارت عالی که در پخت شیرینیجات فرانسوی داره به دنبال کار میگرده و بعد از اتفاقاتی که دیدید در رستوران «جین هون» مشغول بکار میشه . طی اتفاقاتی که می افته «سام سون» یک شب رو در خونه ی «جین هون» به صبح می رسونه و توسط مادر «جین هون» گرفتار میشن . «جین هون» به «سام سون» پیشنهاد میده که برای مدتی به صورت قراردادی با هم نامزد کنن تا «جین هون» از دست دخترای مختلفی که مادرش براش انتخاب میکنه راحت بشه . «سام سون» مخالفت میکنه اما وقتی خونه اونها از جانب بانک مورد تهدید قرار میگیره در ازاء 50 هزار ون با «جین هون» نامزد میکنه . و این دو درباره ی زندگی خصوصی همدیگه آگاه میشن «جین هون» می فهمه که «هیون ووک» پسری که قراره با «چری » دخترخاله اون ازدواج کنه نامزد سابق «سامسون» بوده و «سام سون» می فهمه که «هی جین» اولین عشق «جین هون» سه سال قبل بدون هیچ توضیحی «جین هون» رو تنها گذاشته و به امریکا رفته و از «جین هون» خواسته که به مدت 5 سال منتظر اون بمونه . اما «هی جین» بعد از 3 سال بر میگرده و ملاقات مجدد اون با «جین هون» چندان خوشایند نیست . «جین هون» که «هی جین» رو در آغوش «هنری» می بینه نا امیدانه به «سام سون» تکیه میکنه و در سفری که به جزیره جیجو دارند راز بزرگی رو برای «سام سون» میگه ، اینکه وی برادر و زن برادر خودش رو کشته . در یک روز خوب در حالیکه «جین هون» راننده ست تصادفی صورت میگیره که در اون برادر و زن برادر «جین هون» کشته میشن . برادرزاده 3 ساله «جین هون» بر اثر شوک از حرف زدن سرباز میزنه و خود «جین هون» از ناحیه هر دو پا به شدت آسیب میبینه و بعد از 5 بار عمل کردن می تونه راه بره و اینکه در حین این شرایط سخت زن مورد علاقه اش به بهانه تحصیل وی رو تنها گذاشته. درست در زمانی که «جین هون» در آغوش «سام سون» اشک میریزه جوانه های عشق در قلب «سام سون» پدیدار میشه . یه سری عکس هم می ذارم.......... ای عاشقانه ترین رویای من تولدت مبارک انتخاب جانشین روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند. به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند. فیلتر شکن جدید فیلتر شکن ادامه مطلب ادامه مطلب من( داداشی )یه مدت نیستم... واسه دلایلی... ولی بر میگردم فکر کنم تو این مدت آبجی سرکی به وبلاگ بکشه... فعلا....
وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.
قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد. پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند، بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.
نتیجه اخلاقی: مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم: اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.
فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.
.
.
.
چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر مي زدند كه پس اين مردك چرا مغازه اش را باز نمي كند.
در این تصاویر مشخص است كه پوسته، سفیده، زرده و رنگ تخم مرغ با مواد پلاستیكی و ژلاتینی به صورت دروغین ساخته شده تا مشتری را دچار اشتباه و سودجویی مدل چینی كند. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگر كسي كادو ارزان بدهد خسيس است ؛
اگر كسي كادو كوچك بدهد خسيس است ؛
اگر كسي كادو بزرگ بدهد مي خواهد پز بدهد ؛
اگر كسي كادو گران بدهد ولخرج است ...
اما در اروپا مهم نيست كسي كادو بدهد يا ندهد ...
اگر كسي آهنگ گوش كند بچه منفي است ...
اگر كسي با تسبيح بازي كند ؛ بسيجي است ...
اگر كسي سيگار بكشد ؛ خلافكار است ...
اما دراتوبوسهاي اروپا كسي به كسي دقت نمي كند ...
اما
در ايران اگر صاحبخانه از مهمان بدش بيايد ؛ صاحبخانه به راحتي از خانه بيرون مي رود
اگر پسري به پسري فكر كند ؛ عيب است ...
اگر دختري به پسري فكر كند ؛ عيب است ...
اگر دختري به دختري فكركند ؛ عيب است ...
اما در اروپا اصلاً فكر نمي كنند ...
لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.
در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند.
همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید !
مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!!
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))
مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد:
من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم! وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم...!
:ادامه مطلب:
![]()
![]()




:ادامه مطلب:







نمیدونم چگونه عاشقانه ترين روز خدا رو جشن بگيرم وقتي آبجیم در كنارم نيست!







چگونه اين لحظه هاي زيبا رو با تو قسمت كنم وقتي حضورت ممكن نيست







بهترین روز زندگیم روزی که تو به دنیا اومدی از پیش خدا برای من متولد شدی !







دلم مي خواست در كنارم بودي و ميديدي كه







براي روز ميلادت از عميق ترين درياها







از بلندترين كوه ها و از سخت ترين سخره ها خواهم گذشت...
.






كاش در كنارم بودي و مي ديدي كه قلبم را 







چگونه در جعبه اي رنگارنگ ميگذار تا به تو هديه كنم







كاش در كنارم بودي ....







اما حالا که از هم فرسنگ ها دوریم بدون كه در سخترين







لحظه ها شادترين روز خدا را تنها جشن گرفته ام







فقط به ياد تو










عزيزترینم تولدت مبارك
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
:ادامه مطلب:
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |
























